همهجا تاريك بود و سرد . چشمامو آرومآروم باز كردم، رو صورتم، خون پاشيده شده بود. دخترم كه در آغوشم آرميده بود، مثل بيد ميلرزيد، لباسش غرق خون بود و باز هم من باور نميكردم!
من هنوز هم ازش ميترسيدم....... در خون غوطهور بود و...
آهی کشید و دو باره اینطور ادامه داد:
آخه او آلوده به موادمخدرو فساد بود و من راهم نيز در منجلاب خودساختهاش فرو برده بود.
بارها به خانوادش هشدار داده بودم، ولي آنها توجه نكردن، حتي تهديد كردم؛ به همه گفته بودم با التماس و گریه اما كسي حرفها و ضجههايم را باور نكرد. ديگر تحمل اين شرايط ننگين برايم سخت شده بود؛ هر شب تا دیر وقت شاهد عیاشی هایش بودم ... اما دیگر طاقتم تمام شده بود و نتوانستم كثافتكاري هایش را تحمل کنم. آمد و رفت مردهاي غريبه كلافهام كرده بودند. مرتب بايد از دختربچه بيگناهم مراقبت ميكردم. هميشه نگران و مضطرب بودم كه مبادا شبی، از طرف هم پالکی های بیمقدارش كار كثيفي سر بزنه...
كمكم شده بودم سوژه مشتريهاش؛ نميدانيد اين آدماي عوضي و معتاد به هزاران مواد افیونی ،پس از مصرف مواد در چه وضعيتي قرار ميگيرند!
در طی پانزده سالی که از زندگی مشترکمان گذشته بود شاید هزاران بار از خداوند طلب مرگ نموده بودم ... و چند بار هم تصمیم به خود کشی گرفتم ؟ اما فکر فرزندان دختر و پسرمان تنها عامل انصراف من برای رهایی از دست این موجود عاطل باطل ...بی احساس بودند.
او فقط خودش را میدید و دوستان همراهش را.
حتی وقتی ماموران از او مواد مخدر پیدا کردند گناهش را به گردن من انداخت و منهم به خاطر بچه هایم و حفظ سایه بالا سر آنها مجبور شدم بگناه نکرده اعتراف نموده و مدت دوسال در زندان باشم...بعد از آن بارها ناچارم نمود تا تن به خواسته های کثیفش بسپارم و... دیگر از خودم هم بدم میامدوو من را در کشتن او مصمم تر میساخت.ا
چندينبار قصد فرار كردم، ولي باز هم فكر بچهها، آزارم ميداد؛ كتك خوردنها، تحقيرشدنها، سوژه مردان سوءاستفادهگر و كثيف شدن، ديگر كارد را به استخوانم رسانده بود.
این بود که او را کشتم. دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست.... زندگی که از آن من و بخواست من نباشه.... بهتره اصلا نباشه!!


