او باز هم با نا اميدي از ناتواني خود در رويا رويي با سختي ها و درد هاي لاعلاج ماليش براي آخرين بار تصميمش را مروري چند باره ميكرد...
آخه چرا من هيچ شانسي ندارم... نه كار مناسبي دارم و نه خانواده اي سر شناس...با اينكه تمامي عمرم كاركرده ام هنوز قادر به خريد حتي يك آلونك كوچك هم نيستم....يادم مياد كه هميشه در حسرت يك زندگي راحت و آسوده بسختي كاركرده ام ولي آنچه نصيب من شده فقر و ناتواني و حسرت خيلي از چيز ها بر دلم!
آخه چرا آدمهايي مثل من بايد زنده بمانند..زندگي با تنگدستي به چه درد ميخوره....تا كي بايد كار من غصه خوردن باشد و رنج كشيدن؟! .... من بايد خودمو از اين وضع خلاص كنم!
خوب شد با صاحب خانه تصويه حساب كردم..حد اقل اون ديگه به من فحش و ناسزا نميده!
بايد به تصميم خودم عمل كنم ..بايد امروز از خير اين زندگي بگذرم واز تمامي اين رنجها و غصه رهايي يابم...
با عجله لباس هايش را پوشيد و و از در اطاقش بيرون آمد .. بطرف درب اطاق صاحب خانه رفت و با زدن در ...صاحب خانه درب را بر اوگشود...
با تبسمي ساختگي به صاحب خانه اش سلام كرد و صبح به خير گفت و..در ادمه پس از شنيدن جواب متقابل از صاحب خانه اش گفت: من آمده ام تا از شما براي هميشه خدا حافظي كنم ... انشاءالله كه منو ميبخشين!
صاحبخانه اش با ناباوري گفت:خيراست انشاءالله!
او در ادامه گفت انشاءالله...من دارم به يك سفر دور و درازي ميرم و اومدم تا از شما خداحافظي كنم..و يك كمي هم اسباب و اثاثيه در اطاق هست كه شما خودتان در موردش تصميم ميگيريد!
اينهم كليد اطاق!
با دادن كليد اطاق به صاحب خانه...از او خداحافظي نمود و از درب منزل بيرون رفت...دل تو دلش نبود ...خيلي زنده بودن را دوست داشت ..از خيلي ها راجع به زيبايي ها و شيريني زندگي شنيده بود و هميشه آرزويش رسيدن به آنهمه زيبايي ها بود ولي بيچاره حتي لحظه از شادي زندگي را تجربه نكرده بود و حالا ميرفت كه براي هميشه فراموش شود! ...
براي عملي ساختن نقشه اش بالاي يكي از پل ها رفت و از آن بالا خود را به پايين پرت كرد..
از هوش رفته بود و از آن به بعد چيزي يادش نميآمد تا اينكه پس از مدتي طولاني بازهم چشمهايش را گشود و خود را در اطاق يك بيمارستان يافت!
اما تمام بدنش درد ميكرد از درد، ناله اش به هوا رفت و با سرو صداي ناله او پرستاري به اطاقش آمد و با تزريق آمپولي ..اورا به خوابي آرامش بخش فرو برد....
چند هفته اي گذشت...درد هاي جسمي اش كمتر شده بودند اما او ديگر حتي قدرت راه رفتن هم نداشت.. ...قسمتي از مهره هاي كمرش آسيب ديده بودند و توان راه رفتن را از او گرفته بودند...
سر در گريبان و نگون بخت تر از پيش ..در قسمت معلولين بستري شده بود و با خود زمزه ميكرد...اورا كه تلخست سرشت...


