در فرهنگ لغات براي هر كلمه ،با توجه به كار برد آن معني بخصوصي نوشته شده است ...ولی ما تضاد تعاريف آنها را، در عمل ميبينيم. يكي از اين كلمات ، خانواده است!
راستش با اينهمه تضاد ها و بي اعتماديها در بين خانواده ها و در بين مردم جامعه ما، من تصور ميكنم كلمه خانواده در بين ما يك كلمه مسخ شده، تو خالي و بي معني به نظر ميايد.
يادمه بزرگتر ها خيلي از خانه و خانواده صحبت ميكردند.... از اينكه خانه كجاست و خانواده چه مفهومي را در بر دارد.
از اينكه هريك از افراد خانواده ، نسبت به هم چه وظايفي دارند و چگونه در چهارچوب اين وابستگي با چه محبتي به يكديگر احترام ميگذاشتند .
و از اينكه چه قدر با صداقت و يكرنگي با هم مسائل را در ميان ميگذاشتند وبا هم گره گشاي مسائل زندگي ميشدند...
اما حالا ...
اكثر افراد خانواده... ظاهرا در زير يك سقف و داخل يك چهار ديواري هستند و شكل خانواده را دارند....اما با هم هيچ حسن سلوك و رفاقتي ندارند...
اكثر فرزندان شادي و محبت را در خارج از خانه جستجو ميكنند و محيط خانه برايشان حكم زندان و قفس را دارد...در واقع آنها با هم هستند ولي بي هم !
آنها كمتر علاقه اي به دانستن وضعيت يكديگر دارند و هركدام به تنهايي ساز خود را مينوازند!
چرا؟ به نظر شما چرا ، آن رفاقت ها و دلسوزيها و با هم بودنهاي عاطفي در ميان ما از بين رفته است؟
+ نوشته شده توسط در و ساعت
|

